امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

غنچه زندگیم

دعای خالصانه

پسرم سلام این روزها شیب زندگیمان بدجور رو ناهمواریه خیلی به دعات محتاجیم من و بابایی  لطفا برامون دعا کن عزیز دل خدایا دعای پسرکمو قبول کن۰آمین
23 بهمن 1393

سخت اما واجب

پسرک شرینم این روزا دلم بد جوری گرفته میدونی مامان تو چند وقته نه خوب غذا میخوری و نه خوب میخوابی الان که ۱۸ ماهته تازه ۱۰کیلو شدی و من از این موضوع نگرانم برای همین با باباجون تصمیم گرفتیم از شیر بگیرمت ۰ نفس من الان تو یک روز و نیمه که شیر نخوردی و می می عزیزتو اوف شده اما بی قراری اینقدر گریه کردی که منم باهات نشستم به گریه  عزیزکم اروم بگیر و بازی کن و با مامان حرف بزن احساس میکنم باهام قهری و دوسم نداری اما بدون ذره ذره وجودم به تو بنده دیروز های های باهات گریه کردم اخه مامان طاقت اینطور گریتو نداره فقط می خواد تو براش بخندی بخند عزیزم همیشه بخند امید زندگیم همین خنده هاته عشق مامان ازت میخوام صبوری کنی برات سوره والعصر می...
9 بهمن 1393

هجده ماهه ی من

عزیزم  دیروز میخواستم برایت بنویسم اما مهمان داشتیم و نشد پیامم پیام تبریک بود به خودم بابا جان و تو تبریک به مناسبت ۱۸ماهگیت پسرم ۱۸ ماه است به به خانمان نور روشنایی بخشیده ای و چراغ خانه را با وجودت رروشن کرده ای گل خوشبویم اینقدر از داشتن تو خوشحالیم که خودمان را هم فراموش کردیم و تمام وقت و حواسمان به توست  پس امیدم همیشه باش و به زندگیمان معنا بده چراغ خانه را روشن نگه دار  چند روز است که کلمه بابا را یاد گرفته ای و میگویی باب باب  خدایا نگه دار تمام چراغ خانه ها باش یا الرحم الراحمین ۰آمین  تقدیم به تو و باباجان خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی تو دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدمی تو ...
4 بهمن 1393

طعم زندگی

پسرم عمرمن  این روزها بدجور وابسته ات شدم یه جور وابستگی عجیب نمیدونی چقدر برام عزیزی زندگی قشنگه اما خوش طعمش یه طعم شیرین وقتی صبحا میرم سرکار نمیتونم ازت جدا شم ظهرهاهم از مدرسه پرواز میکنم سمت خونه تا تو بیای جلو درو به روم بخندی تا دندونای یکی درمیونت مثل مروارید بدرخشن وقتی به بابا هم نگاه میکنم میبینم اونم مثل من شده درد ما در عشقه عشق به تو 'تو که همه وجودمون شدی  وقتی بازی میکنی شیرینی  راه میری شیرینی میخندی شیرینی  اصلا تو خود طعم زندگیمون شدی خوابمون بیداریمون   خدایا طعم شیرین زندگیمو حفظ کن ' آمین
28 دی 1393

دا. داجون. دابی. دامی

پسرکم کم کم داری حرف میزنی کلمات جدید میگی۰۰۰ دا همه ادما ۰داجون دایی میثم۰ دابی من بابایی ۰ دامی مامانی آنون اقاجون ۰ داقو چاقو ۰جااوو جارو ۰ بدو پتو و۰۰۰ قشنگ حرف میزنی عزیزکم هر چیزی که مامان میگه اگه سر حوصله باشی تکرار میکنی اما اگه حوصله نداشته باشی همش میگی ها هر چیم میگیم پسرکم عزیزکم ها نه بله اما تو فقط میگی ها  قربون اون تقلید کلماتت برم همیشه حرف بزن با مامان ۰ خداجونم سخنگوی شیرین زبونمو حفظ کن آمین
23 دی 1393

سخنگوی خانه

میخوام بنویسم به هر چیز چی میگی گلم عزیزم چندتا کلمه یاد گرفتی که برات میگم به همه میگفتی دا اما چند روزه میگی داجون آب رو هم درست و کامل میگی به غذا میگی آممه و به زبونت اشاره میکنی  بیرونم که معلومه دد چند روزه همش میگی جودا نمیدونم یعنی چی جمعه یه کلمه جدید گفتی وقتی من بهت گفتم چاقو تیزه مدام میگفتی جادو    ...
13 دی 1393

ترسهای کودکانه

پسرکم  مثل من شده ای خیلی میترسی از هر صدا مثلا اگر ابمیوه گیری روشن باشه تو وحشت داری۰ از هر چیز کوچکی زود میترسی دلم نمیخواد وقتی بزرگ شدی ترسو باشی تو مردکوچولوی زندگیمی باید شجاع باشی ۰ از صدای یخچال یا هرچیز صداداری وحشت میکنی و میای بغل مامان یا بابا دعا میکنم این ترسها مال بچگی باشه و روت نمونه عزیزترینم۰ خدایا مراقب مرد کوچک زندگیمان باش۰آمین  
13 دی 1393